آرشیف-English-پښتو-پارسی-دری

جستجو

به خاطره سلطان منادی عزیز

که جانش را به آزادی و حرفه خبرنگاری تقدیم کرد

زیر همه نامه هایش را امضا می کرد: "افغانی" با من شوخی می کرد که شما ایرانی ها به ما می گویید افغانی، به جان بچه اش قسم می خوردم که افغان ها برادر و همزبان ما هستند. می خندید.

سه هفته در سوئد با هم یک دوره روزنامه نگاری را گذراندیم. شریف ترین مردی بود که به عمرم دیده بودم. با ما می گفت و می خندید و شوخی می کرد. اما وقتی که میان ما نبود، حتماً داشت نمازش را می خواند.

زندگی اش را که برایم تعریف کرد، توی چشم هایش دقیق شدم. هم سن و سال خودم بود اما چروک های کنار چشمش نشان از رنج بی حسابی داشت که برده بود. همیشه لبخند به لب داشت، آن قدر دنیا دیده بود که بداند چقدر زندگی بی ارزش است. به جای نفرت از این همه پلیدی، قلبش را خانه عشق کرده بود. دل بزرگی داشت این مرد.

آخرین ای میلی که از آلمان زد خیلی دلتنگ بود. گفت تولد پسر دومش را ندیده است. دلم به این خوش است که حداقل "مکین" شش ماهه را دید ورفت. برای تعطیلات به افغانستان برگشته بود که به همراه خبرنگار نیویورک تایمز ربوده شد. سه روز بعد خبرنگار ایرلندی را نجات دادند، یک گلوله در سر سلطان کاشتند و جسدش را رها کرده و رفتند. لعنت به جنگ، به اشغال، به این جبر جغرافیایی.

سلطان یعنی این تویی در انتهای این سوراخ عمیق؟ این تویی با این کفین خونین؟ سلطان به کدامین گناه کشته شدی؟

در دوره ای که در سوئد گذراندیم، موضوعی که ما برای نوشتن انتخاب کردیم این بود، " آیا خبرنگاران حق دارند گریه کنند؟" از هم پرسیدیم که چه روزی بوده که دیگر اشک امانمان نداده، که دیگر یادمان رفته خبرنگاریم و قلبمان از درد مچاله شده.

این قطعه ای بود که سلطان برای این موضوع نوشت:

In a suicide attack in Kabul an early morning 2006, I found the half-burnt bodies of three young boys around seven years-old. There were two women, one of them was cut almost in two halves, the other had half a head. The body of an old yogurt-selling man was lying on the ground, his bicycle thrown away by the explosion and the yogurt had changed the black asphalt into white. I believe that these kinds of events do not have any effect on me any more because since the time I know my right and left, I've been witnessing so many deadly incidents, bodies without heads or heads without bodies or persons with only one leg or arm or even scattered pieces of human bodies. However my heart is not made out of stone or steel; when I climb a mountain or when I see the speedy waves of a river, I can't control my emotions and cannot stop myself from crying

سلطان اجازه می دهی گریه کنم؟ دیگر اشک اجازه هم نمی خواهد، برای این مصیبت باید خون گریه کنم.

آن کسی که به سلطان شلیک کرد، اگر می دانست که چگونه انسانیت را از مردی چنین شریف محروم می کند، حتماً دست نگه می داشت. معلوم نیست که این گلوله را طالبان شلیک کرده اند یا نیروهای خارجی اما دلم می خواهد با تمام وجود فریاد بزنم که دیگر جنگ برای افغان ها بس است. دیگر رنج برای برادران و خواهران ما بس است. به خون سلطان ها قسم، که درد بیش از این، دل را می میراند.

آزاده اکبری

11:09:2009

 
گزارش های ویژه

--