آرشیف-English-پښتو-پارسی-دری

جستجو

"ما از سر اتفاق زنده ایم"

نویسنده: خالد خسرو
11:09:2009

"آيا ميان آن همه اتفاق
من از سرِ اتفاق زنده‌ام هنوز!؟"

سید علی صالحی

در فیلم "مجموعه ی دروغ ها" به کارگردانی ریدلی اسکات، ماموری از سازمان "سیا" ترجمان و راه بلد محلی ای را با خود دارد که با او به شکار جنگجویان و انتحارگران می رود. در یک عملیات، مامور "سیا" و ترجمانش در نبرد خونینی با انتحارگران عراقی در می افتند و در اثر انفجار انتحاریی، مامور و راه بلد عراقی به شدت زخمی می شوند. ولی، طیاره های نجات که به مدد مامور سیا و همکارش آمده بودند، تنها جاسوس امریکایی را با خود بردند، و آن عراقی بشدت زخمی، در میان صحرای سوزان باقی ماند و جان داد. سربازان نجات می توانستند که او را نیز با خود ببرند و مانند مامور"سیا" در شفاخانه ای در اردن و یا قطر معالجه کنند. یا حداقل جسد او را بخاطر همکاری های ارزنده اش، با خود ببرند و در آن صحرای سوزان باقی نگذارند تا اسیر کفتارها و حیوان های بیابان شود.

این فیلم به راستی نمایش دهنده ی "مجموعه ی دروغ ها" است. در آن لحظه بیننده ی فیلم ریدلی اسکات با خود فکر می کند که ارزش جان و کرامت آن ترجمان و راه بلد عراقی، برای ماموران استخباراتی که از کالیفرونیا دو مامور خود را زیر نظر داشتند و با ستلایت عملیات را تعقیب می کردند، چقدر بود؟ بیننده می بیند که در نبرد برای پیروزی چقدر از دست رفتن انسان ها ساده است. چقدر بی رحمی در وجود "پیروزمندان" پس از یازدهم سپتامبر وجود دارد که باید به این خونسردی و بی تفاوتی جان دادن انسان و افتادن او را در صحرا تماشا کنند و همچون تفاله ی ماموریت انجام شده در میان خاک بیابان و درنده ها و خزنده ها تنهایش بگذارند. اگر جنگ فصیلت را در انسان زایل می کند، شاید فرهنگ صنعتی ای که همه چیز، حتا انسان، وسیله و ابزار است این رذایل و حیوانیت را تشدید می کند.

من مرگ ترجمان عراقی در فیلم ریدلی اسکات را در پرده ی سینما دیدم، اما، باورم نمی شود که این حادثه در عالم واقع در حق یک افغان نیز تکرار شده است، آن هم در حق دوستی که بدون آشنایی خیلی نزدیک، او را چون دوستی در نظر داشتم. تکرار تقدیر انسان های گرفتار در وضعیت مشابه مرا گاهی به شدت متعجب می سازد.

ماندن جسد بی جان “سلطان منادی” در قندوز، برای من نماد تنهایی افغانها در سرزمین شان است. در سرزمین کسانی که دست به دست هم داده اند تا وطن خود را به قلمرو آتش، خون و جنایت مبدل سازند. آیا در این قلمرو، احساس همدردی، حرمت گذاشتن به جسد بی جان یک انسان بیگناه چه معنایی دارد؟ آنها همه چون گرگ های وحشی به جان هم افتاده اند. اگر نکشی، ترا می کشند. آن که از مهد "میثاق ها" و "کنوانسیون ها" نیز آمده است، می کشد تا زنده بماند، و آن که از تاریکخانه های نفرت مذهبی کویته و وزیرستان و هلمند آمده است نیز چنین می کند. در این میان احساس ظریف انسانی ما نسبت به بی حرمتی به بدن "“سلطان”" شاید امری غریب باشد. زیرا، هر دو نقاب های تظاهر و "پوست میش" را از روی افگنده اند و هر دو می خواهند نشان بدهند که چقدر برای کشتن انسانها مهارت دارند و چقدر برای این کار آموزش دیده اند.

“سلطان” پیش از مرگ اش، برای "نیویارک تایمز" نوشته بود که از جنگ نمی ترسد، زیرا، در زیر بمب های روسها کودکی اش را سپری کرد و آن را در میان سنگلاخ های پنجشیر جا گذاشت و با آمدن سپاه مغولی طالب، رفت در دیاری غریب و منتظر ماند که روزی به کشورش برگردد.

“سلطان” نمی دانست که ما افغانها حتا در سرزمین خود از سر اتفاق زنده ایم. یعنی، جای تعجب است که ما وقتی صبح از خانه بیرون می شویم در پایان شب زنده به خانه بر گردیم. ما به راستی از سر اتفاق در این کشور زنده ایم. چه کسی تقدیر خود را خوانده می تواند. مگر “سلطان” می دانست که اگر بمب های روسها و کلاشینکوف های برادران محترم جهادی و کیبل های ملاهای محترم طالب او را نکشت، تنها گلوله "نیروی ویژه بریتانیایی" که آقای گوردن براون و میلیبند زحمت دستور آن را داده بودند، و یا شلیک غضب آلود طالبی، او را از پای در می آورند ؟

“سلطان” رفت و در پشت خود انسان های تحقیر شده و بی پناه، انسان های "خسته از سرزمین" خویش را جا گذاشت. انسان هایی که از بس "وطنپرست" اند، به وطن خود خیانت می کنند، بوی برادر کشی از هر سنگ آن بر می خیزد، و جنگ هابیل و قابیل ترجیع بند تاریخ آن است.

می دانم انسان ترسو، انسان خمیده در زیر بار مسوولیت خود و دیگران، میلی برای رفتن از این "دوزخ"، و حالا به برکت دموکراسی، "برزخ" را- نه می گذارند که بمیری و نه رهایت می کنند که زندگی کنی- ندارد، ولی، چه سود در کشوری خون گرمت با عالمی از خوف بر زمین بریزد که در آن، بنا به گفته مشهوری که بیشتر از هر کتابی آن را دوست دارم، سياستمداران در تبليغات ميهن پرستانه ياوه به هم می بافند، سخن سرايان در شعرهای مطنطن بر واقعيات مخوف سرپوش می گذارند، و ژنرالها با خطابه های آتشين مردم را فريب می دهند، و در این جا چرندگويی نیز بالاترين هنر است. “سلطان” جان، همه چرند می گویند.

“سلطان” در وبلاگ "نیویارک تایمز" نوشته بود که از خطرهای بزرگ جست و اکنون باید به کشورش برگردد، به ولایت اش که دیگر از مصنوعات امروزین خبری در آن نیست. او نوشته بود، "اگر من بر نگردم، تو برنگردی، پس طالبان برخواهند گشت؟" او نوشته بود که سرک پاک کردن در کشورش بهتر از کار در رستورانتی در آلمان است- کشوری که در آن ماستری اش را به پایان رساند.

“سلطان” به کشورش برگشت و در اثر "حماقت" یک روزنامه نگار ماجراجو که نمی دانست نباید تنها بخاطر یک خبر جان خود و همکارش را به خطر اندازد، زندگی اش را بر باد داد، و داغ بزرگ در دل پدر و مادر و زن و فرزندان کوچک اش بر جای گذاشت. اما، مرگ “سلطان” برای من روشن ساخت که ارزش ما آدم ها در کشور ما چقدر است، و این لشکر رهایی بخش "هفتاد ودوملت" در مورد ما چه خیالی در سر دارند.

من یقین دارم اگر “سلطان” یک "پاسپورت" سرخ بریتانیایی و امریکایی و یا استرالیایی را می داشت، هرگز در آن خانه کشته نمی شد. و یا اگر از روی تصادف جان خود را از دست می داد، جسد اش آن گونه خوار و غریب، در میدان رها نمی گردید. من یقین داشتم که جسدش با حرمت تمام، پیچیده در پرچم کشورش به خانواده اش تحویل داده می شد و زعیم مملکت اش تاسف عمیق خود را به خانواده ی او ابراز می داشت.

من یقین دارم که در جلسه وزیران کابینه ی بریتانیا، وقتی در مورد ماموریت آزادی استیفن فرل، خبرنگار بریتانیایی- ایرلندی، صحبت می شد، تنها "فرل" مطرح بحث بوده است. برای رسانه های غربی نیز، رهایی دراماتیک فرل جالب بود تا مرگ "سلطان". اما این "فرل" بود که برای تایمز لندن از مرگ غریبانه ی “سلطان” نوشت، و گفت که “سلطان” در برابر اش سپر شد.

چه کسی برای ما اهمیت و اعتباری قایل شده می تواند، وقتی خود از دست کارروایی های خویش رسوا و بدنام جهانیم؟ چه کسی برای ما حرمت قایل شده می تواند وقتی خود در سرزمین خود به ناحق زندانی می شویم، بی گناه کشته می شویم، بی دلیل غارت می گردیم؟

وقتی یک سرباز بریتانیایی و یا کانادایی در هلمند و قندهار کشته می شوند، و جسد های شان در تابوتی پیچیده با بیرق کشورهای شان، در طی یک مراسم با شکوه نظامی به وطن آنها برگشت داده می شود، آن روز در بریتانیا و کانادا، مراسمی بزرگ، با شرکت مقامات بلند پایه سازمان دهی شده و مردم بسیار در آن شرکت می کنند. چنین است که مرگ آنها در سرزمین دور، صبغه ی وطنپرستانه پیدا کرده و با کمال حرمت به خاک سپرده می شوند.

اما سرباز افغان، خوار و غریب در میدان جنگ می میرد، بی سر و صدا به خانواده اش تسلیم داده می شود، و در گورستانی بی نام، گمنام برای ابد به خاک سپرده می شود. نه نامی از او در تلویزیونی برده می شود و نه عکسی در روزنامه چاپ می گردد. در عوض پر است این رسانه ها از چرندیاتی به نام "نمایندگان محترم ملت" و شکایت از "رییس جمهور معزز" و "وزیر محترم".

آیا رییس جمهور این کشور برای این سربازان گمنام روزی مراسم رسمی سوگواری گرفته است؟ آیا وزیر دفاعی که شانه اش از بار مدال های رنگارنگ سنگین شده، نام این سربازان را برای مردم گفته است؟

برای خانواده و دوستان “سلطان”، مرگ اش مایه ای اندوه و حسرت فراوان است. اما سلطان تنها نیست. چرخ تقدیر مرگ زای این وطن، همچنان در چرخش و در کار شکستن استخوان است. ما در این قلمرو، بر حسب تصادف نفس می کشیم و حرمت و وقار ما به تاری بسته است. “سلطان” جان روحت شاد باد. چه می دانی که فردا نوبت دیگری است.

تا مرگ، خسته از دق‌البابِ نوبتم
آهسته زير لب ... چيزی، حرفی، سخنی بگويد
مثلا وقت بسيار است و دوباره باز خواهم گشت !

حالا برو ای مرگ، برادر، ای بيم ساده‌ی آشنا
تا تو دوباره بازآيی........
 
گزارش های ویژه

--